آخرین سال بی تو بودن!
جمعه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۲:۴۰ ب.ظآرام و آهسته قدم میزنم، برای چند ثانیه می ایستم و نگاهم را به آسمان می دوزم و آبی زیبای آسمان را که با سفیدی ابرهای زیبای بهاری آذین بسته شده نظاره می کنم، ای خدای مهربان، هیچ کسی مثل خودت از احوال و تعداد قلب های منتظر و غمگین ما خبردار نیست و هیچ کسی جز تو چشم های خیس و ناله های سوزناک نیمه شبانمان را نشنیده و این دردها را جز تو کسی نه میتواند درمان کند و نه حتی کسی پیدا میشود که درکشان کند. سر به زیر انداخته و دوباره حرکت میکنم و در این میان چیزی از خاطرم عبور می کند.
شاید همین مایی که ادعایمان گوش فلک کر میکند هم هنوز آمادگی اش را نداریم...
شاید گریه هامان به اندازه نرسیده است و ناله هایمان آن طور که باید بلند نشده است...
نکند دلیل نیامدن منجی کارنامه ی عمل خود من باشد و هزاران شاید دیگر...
درون ذهنم آشوبی بپا می شود، دوباره سرم را بلند میکنم و این بار کمی با شرمساری بیشتر به آسمان خیره می شوم؛
ای مهربانی مطلق! یعنی می شود؟ کمک مان میکنی در سال جدید غوغا بپا کنیم؟ زمین و زمان را با ناله بهم بدوزیم و ناهمواری ها و موانع ظهور حضرتش را با سیل اشک بشوییم و از میان برداریم؟ یعنی می شود امسال آخرین سالی باشد، که به انتظارش به سر می شود...؟
.
اللهم عجل لولیک الفرج